دیگر نگاه سردم او را نمی شناسد
دارا که خسته باشد سارا نمی شناسد
در مرگ خود نشستم بی هیچ آرزویی
این خواب خسته ی من رویا نمی شناسد
با این امید پرپر ، از روزهای بهتر
بیخود نگو که روحم فردا نمی شناسد
صد بار پر در آتش انداختم ، چه سودی !
دیگر زمانه ی ما عنقا نمی شناسد
گفتی خدا بزرگ است باید از او بخواهی . . .
شاید دلم خدا را حتی نمی شناسد . . .
سیامک بنایی
برچسب:
نویسنده: مهران نوروزی